"مانوشا"

دیگر نمی نویسم !

 

گاهی در سکوت آنقدر پیام هست که در هزاران فریاد نیست. پس گاهی باید سکوت کرد.

پایان سکوت نا مشخص است ولی آغازش همان روزی است که نویسنده بخواهد.

پس از امروز که خواسته‌ام،

دیگر نخواهم نوشت و پایان این سکوت معلوم نیست.

حتی اگر برای کسی مهم نباشد ...

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ - جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠ - مانوشا

عصر یخ زدگی

 

شهرزاد !

عصر تو

قصه مرگ را میکشت !

عصر من

مرگ قصه ها را کشت !

 

برای کشتن ماهی

رودخانه را کشتند . . .

 

عصر ؛ عصر یخ زدگی است . . .

از گوشت !

تا لبخند . . .

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ - شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠ - مانوشا

این همه تنهایی

قاصدکی

روی سنگ فرش خیابان

در انتظار یک دست ... یک فوت ...

این همه رهگذر !

کسی !

پیامی ندارد برای کسی ؟

قصه این همه تنهایی را

قاصدک به کجا خواهد برد !

...

پيام هاي ديگران()        link        ٦:٤٩ ‎ب.ظ - یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠ - مانوشا

سه نقطه مبهم

خواستم از احساسم بگویم

گفتی نگو !

سکوت کردم ...

خواستم از دلتنگی ام بگویم

گفتی نگو !

سکوت کردم ...

خواستم گله کنم

گفتی نباید !

سکوت کردم ...

خواستم زار زار ببارم

گفتی نبار !

سکوت کردم ...

سکوت کردم ...

سکوت کردم ...

حالا فقط سه نقطه مبهم از من باقیست !

خودت معنی اش را پیدا کن    

" . . . "

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ - جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠ - مانوشا

زلزله

مهم این نیست که ابر از کدام سو می آید

مهم این است که باران ببارد !

مهم این نیست که باد از کدام سو

مهم این است که بوزد !

مهم این نیست که مرکز زلزله کجاست

مهم این است که مرا با خاک یکسان کرده ای  . . .

 

وشاید باید نوشت :

قطار !

راهت را بگیر و برو

نه کوه توان ریزش دارد ،

نه ریزعلی پیراهن اضافه !

هیچ چیز مثل سابق نیست

هیچ چیز . . .

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ - دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠ - مانوشا

ای کاش !

 

از ارتفاع می ترسم اما چاره ایی نیست 

 پرتم کن از چشمای تو باید بیافتم

 باید بهت می گفتم این احساس تلخو

 باید بهت می گفتمو چیزی نگفتم

 

من هیچ چیزی از خودم بهت نگفتم

 با اینکه یک ثانیه هم ساکت نبودم

 من بین آغوش تو و مسیر برگشت

 میرفتمو می اومدم ثابت نبودم....

 

ای کاش هیشکی دستای ما رو نمی خوند

 ای کاش این حس بین ما یه راز می شد

 ای کاش خونه مون به هم نزدیکتر بود

 این پنجره رو به اتاقت باز می شد...

 زهرا عاملی

...

پيام هاي ديگران()        link        ٩:٠٧ ‎ق.ظ - جمعه ۱٠ تیر ۱۳٩٠ - مانوشا

حوا

به گوشش برسانید :

آدمٍ این حــوا سالهاست که رفته است ...

این حوای تنهــا را برگرداند پیش خودش !

بهشتش را نمی خواهم

به جهنمش هم راضی ام ...

هر جایی باشد به جز این دنیا !

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ - یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠ - مانوشا

من ماهی می شوم !

 آب تا گردنم بالا آمده  . . .

آب تا لبهایم بالا آمده . . .

آب بالا آمده  . . .

من اما نمی میرم ،

من ماهی می شوم !

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ - یکشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٠ - مانوشا