سکوت

در اتاقم همه چیز

چنان است که از اینجا میرفتی

گلیمی که دوست داشتی

هنوز بر زمین است و رد پای تو زیباترین نقش های آن

پنجره ها با همان پرده هاست که بود

هنوز از همه چیز بوی دستهای تو را میشنوم

تو نیستی و حرفی جز سکوت نیست .

/ 16 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ثریا

سلام دوست عزیز و قدیمی[ماچ] خوبی؟ داره 3 سال میشه که ندیدمت[منتظر] قیافت یادم میره ها[تعجب] اگه بشه و مادام اجازه رخصت بدن نمایشگاه کتاب ببینمت[عجله] پست هاتو دوست دارم[لبخند] قشنگن[رویا] ممنونم که سر میزنی[قلب]

ثریا

راستی پسر دایی جان دوستت می دارند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[تعجب] شفاف سازی کن[نیشخند]

فاطمه قاضی

تو نیستی و حرفی جز سکوت نیست..... فاطمه ی عزیز خیلی زیبا بود [گل]

پنجره

وقتی کلید را در جیب هایم پیدا نمی کنم نگرانِ هیچ چیز نیستم وقتی پلیس دست بر سینه ام می گذارد یا وقتی که پشت میله ها نشسته ام نگرانِ هیچ چیز نیستم مثل رودخانه ای خشک که از سد عبور می کند و هیچکس نمی داند که می رود یا باز می گردد . زیبا بود، زیبا! تابعدا...

طه

___________________________________________________________ سلام - - میثاق من ، این دنیا و آن دنیای ندیده ام برایت ، ارزانیِ خنده های دلربا و نگاه ِ هوس آلودِپاک و اغوای پر صواب و حیای مهیب وعین کرامتت ، الهه ی مانیِ هستیِ وجودِ ناچیزِ ما، فاطمه جان معنای ما صدرای من! زیبای ما معراج من ، عزیز کجا بوده ای این مدت؟!؛ - - ( "بهــــــارنامــــــه " برگی از دفتر نامه هایی به فاطمه ) ___________________________________________________________

جا مانده

نکند دیر به کربلا برسیم . . . ترسم از آن است که حسین در کربلا باشد و من مشغول کسب علم برای رضای خدا . . . ! یا حق

جا مانده

نکند دیر به کربلا برسیم . . . ترسم از آن است که حسین در کربلا باشد و من مشغول کسب علم برای رضای خدا . . . ! یا حق

جا مانده

نفس اگر میل حکومت کند حتی با عقل خصومت کند یا حق

حسین متولیان

رفتی که برگردی اما ورق برگشت رفتی و این بازی تا دست ى آخر گشت

SOS

دست هایم پر از خالیست و سکوتم فریاد گل آلود غم. کی شود که باران لبخندم ببارد و غبار از آن بر چیند.