خواهی رفت و خواهم ماند...

بگو این همه شعر ، این همه ترانه ، این همه هق هق گریه - جز برای سطل زباله -

به چه کار می آیند ، اگر نتوانند حتی لحظه ای تو را وادار به ماندن کنند ؟!!

می دانم خواهی رفت و خواهم ماند ! می دانم برای همیشه خواهی رفت و برای همیشه خواهم ماند ! باکی نیست ! با این دانستن ها کنار خواهم آمد !

هراس من از ندانستن های این تقدیر است !

دیگرباید به نبودنت عادت کنم ! به رفتنت !                                                            باید برای تک تک لحظه های بی تو ماندن فکری کنم !                                              باید به نبودنت عادت کنم !

دیگر میتوانی مطمئن باشی که پایبندم نمیشوی . که پایبندت نمیشوم . میتوانی بروی بی آنکه به فکر من باشی ، بی آنکه به من فکر کنی ...

و این منم که باید به نبودنت عادت کنم !

 

دارم میرم سفر ... یه سفر طولانی ... شاید سفر از خودم ! شایدم سفر به خودم ! کجاش زیاد فرقی نمیکنه . مهم دور شدن از این شهر و کشور پر از درد و خاطرس!  اول از همه از خدام بعدم از همه ی اونایی که ازم دلگیرن با همه ی وجود عذر میخوام !

اگر که مایه ی رنج تو بوده ام همه عمر ... بدون غصه و راحت بخواب ، خواهم رفت ...

/ 18 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ميثم متاجي

بوق ها از همه چیز عبور می کنند در تلاطم آدم های مواج پیاده رو که بسته های کار را به خانه می برند بوق ها از همه چیز عبور می کنند و سوت قطارها سهم کسانی است که بیرون شهر به سر می برند

حسین متولیان

کجایی اصلا...معلومه؟...دلتنگ قلمتم عزیزکم

soraya/ثریا

سلام این روزا باید تو اینترنت پیدات کنم یادش به خیر[خنثی]چند سال پیش...هی روزگار...

اوشل

سلام خوبی کجایی؟ اینطوری میخواستی باشی و بنویسی؟ این پستتو از بس خوندم که حفظ شدم بنویس

soraya/ثریا

سلام با مطالب جدید منتظر حضور سبزتان هستم

امید

ای کاش زودتر این وبتو پیدا می کردم .خودتو که گم کردم کی بر می گردی از خودت؟ اونجا آب و هوا چطوره؟ یه نامه برام بنویس منتظرم